دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦

میرم

نمیدونم چرا اما فعلا میرم به این آدرس ،دوست داشتید اونجا بیاید پیشم

http://asoudeh.blogfa.com

آسوده .

شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦

افکار مشوش صبحگاهی

در ساعت 5 صبح در حالی مینویسم که در تنهایی اتاق نشسته ام و تنها چیزی که از این کاغذ میبینم سفیدی متن آن و لکه هایی از قلم است که به صورت موهوماتی سیاه برگرفته از دلی سیاه تر بر آن مینشیند!

دل آشفته تر از آن هستم که بتوانم بخوابم و جالب آن است که نمیبینم چه مینویسم،تنها خودکار را حرکت میدهم!

آشفتگی افکارم به حدی است که گریه با خود دارد.

دل تنگ دوستی هستم که بود و می توانست باشد اما در اتهام یک سوء تفاهم هر دو سوختیم.

هرچه را از دست میدهی قدرش را میدانی،آری!

دل به فرسایش زمین و زمان داده ام که هرچه میخواهند به یغما برند که البته چیزی برای تاراج نیست،چون که من همه را پیش از این تقدیم باد و خاک کرده ام.

به تمنای یافته ای نایاب در کوچه ها سرگردانم که از ابتدا می دانستم که نمی یابم.

حرفهایم تکراریست ،میدانم.پس نخوان!!

به دنبال معبودی میگردم که بشناسدم نه از ظن خویش بلکه از دل من!
برای هر کس من،منی متفاوتم!گاه به تعدد شخصیت خود شک میکنم.میتواند باشد،بیماریی جدید،حریص،خطرناک اما باز هم متفاوت!

هرکس با عینک خود مرا میبیند،نه از منٍ من!

چرا هیچ کس آنقدر صبر ندارد که بداند من کیستم و سپس ابراز شناخت کند؟؟؟

همه آشفتگی ام به روی ورق نمی آید که شاید در آنصورت آرام میگرفتم.

در تنهایی خویش آنقدر فرو رفته ام که کسی هرچقدر هم صبور تنها چیزی که میبیند سیاهی است و هرچه جلوتر هم میرود سیاهی است!منی نمیبیند که برایش تلاش کند!

چرا آن کسی پیدا نمیشود که من بخواهم خودم را به او بشناسانم؟؟؟!
کجاست آن تک عنصر جاذب من؟؟
 

5 صبح 5شنبه چهارم مرداد

آسوده .

سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦

ترس
میترسم!!!!
تنما بودم و تنما بودن رو یاد گرفتم،اما یهو برام ترسناک شده.
یه جای زندگیم ایراد داره اما نمیدونم کجا!!!
پیداش نمیکنم.این عصبانیم میکنه،یعنی بیشتر وحشت زده ام میکنه تا عصبانی
من رفتارم مشکل داره.اما نمیدونم چیش
i'm not in a good situation,terrible one,damn
آسوده .

شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦

همين!!!

دلم گرفته:(

 زیاد هم گرفته.دلم تنگ شده چی کار کنم؟:( هیچ کاری ،میدونم

همین

آسوده .

شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

چرا؟؟

C:\Documents and Settings\asoudeh\My Documents\My Pictures\q mark.jpg

چرا گفتی دوستت دارم؟؟؟
واقعا چرا؟؟؟اگر تو با دیگری بودی پس چرا دروغ گفتی؟؟؟؟
وجه تمایزت با دیگران برای من این بود که فکر میکردم معنی کلمه دوستت دارم را می فهمی.

معنی دلتنگیی را درک میکنی و وقتی میگویی دلتنگت هستم که واقعا آن احساس را داشته ای!
اما تو چرا نقش بازی کردی؟!

یا نه بهتر بگویم من چرا بازیچه بودم؟؟

مگر من با تو چه کردم؟؟؟!!!

جز اینکه سعی کردم در مواقع تنهایی با تو باشم.جز اینکه خواستم درد دلت را بشنوم و غمخوارت باشم؟

این بود مزدم؟؟؟
برای همین است که باید بر در دل نوشت ورود هر اجنبی ممنون و همیشه اینرا بدانی که همه اجنبی هستند.حتی تو

آسوده .

دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

روز تصمیم

تمام شد

خداحافظ

تو را گذاشتم برای هرکه لیاقتت در حد اوست!
پرستیدمت،عبادتت کردم اما امروز حد حماقت خود را فهمیدم.

اما بر  اعتقاد خود استوارم!آمدن هرکس در زندگی آدمی بی دلیل نیست.

تو نیز با دلیلی وجود داشتی اما امروز دلیلت بی دلیل از بین رفت.بی علت نبوده است مطمئن هستم اما در حال حاضر درکش نکرده ام!

نمیدانم میگویند دل شکسته هرچه گوید اجابت میشود.

با دلی پر درد و چشمانی پر اشک می گویمت که نمی بخشم

آسوده .

چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦

دور برگردان

در اتوبانی خلوت با سرعت هرچه تمام تر میرانم.

همه جا خلوت همه چیز عالی

در ابتدا بود یعنی در فکرم بود و میدانستم بدون او نمیشود به سرانجام رسید

اما پس از مدتی او را از یاد بردم

گفتم همه چیز عالیست،من سرحالم،باک بنزین پر،ماشین سالم دیگر مشکلی نیست پس گاز بده

اما کم کم چاله هایی پیدا شد،دست انداز، چاله. اما من مطمئن به خود سرعتم را کم نکردم همچنان راندم.

اما حال خسته شده ام به دنبال دور برگردانی برای بازگشت!
زیرا  حالا فهمیده ام که راه از ابتدا خطا بود.و تازه با یاد او افتاده ام اما حالا اوست که باید تصممیم بگیرد مرا برگرداند یا نه.

اوست که هر موقع که بخواهد دور برگردان مرا به من نشان میدهد

آسوده .

شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦

بازی حکم

خب بازی کنیم

-چی؟
-حکم

-باشه قبول

-خب آس مال کیه؟

-خب من حاکمم.

-دست اول:

-حکم:مممممم پیک.

بازی شروع شد و من بردم.

-نه،نه این دست قبول نبود یه فرصت دیگه لطفا

باشه یه دست دیگه

من قبول کردم که یه فرصت دیگه و بازی رو شروع کردیم.

اما کاش بازی نمیکردم،کاش این فرصت رو نمیدادم،چون تو جا زدی.

دلم به این خوش بود که اینقدر جرات داری که بازی کنی و اگر باختی بگی باختم اما تو فکر میکردی هنوز حکم پیکه.اما من حکم کرده بودم دل!
من  خشت می انداختم تو با پیک میخواستی ببری!!!وقتی میگفتم اشتباه داری بازی میکنی راحت میگفتی نه دست پیش تو حکم کردی پیک!!!
-----------------------

بازی برای اثبات بود،اثبات اینکه تو میخواهی برای من باشی یا نه بهتر آنکه میتوانی برای من باشی.میتوانی آنقدر صبور باشی که من بتوانم حرف دلم را با تو بگویم

اما تو چه کردی؟؟؟هر حرف را به دلخواهت برداشت کردی.آن آسوده ای را ساختی که خود من

نمی شناختمش.هرچه می گفتم اشتباه است تو میگفتی نه این تو بودی.من می دانم این توییییییی.تو!!

من میز را ترک میگویم نه برای اینکه ترسیدم، چون این بازی اگر هم ادامه پیدا کند دیگر حکم نیست!

دیگر بی ارزش است!

من در پایین ترین پله اعتماد به تو ام و میدانم تو آن صبری را نداری که باز بخواهی شروع کنی!

 

آسوده .

یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦

ديگر خسته ام از اين هياهو

در تنگنای خواستن،داشتن،بودن ، وجود و ثبوت.

حدس و گمانی از هر کدام.گمشده ای در هر کدام.

درک میکنی؟؟؟

نه نمیفهمی.چون اگر میفهمیدی اینگونه نمیکردی.

توقع درکی هم ندارم تنها دست نوشته ایست از سر دلتنگی.

هرگاه آنقدر مرا شناختی که این را بفهمی به من بگو!

بگو که بدانم میتوانم بدون حرف زدن با تو درد و دل کنم.بدون کلمه ای آشفتگی این من بی هویت را بفهمی.

منی که در تلاشم اما برای چه؟نمیدانم.

زمانی میدانستم اما حال نمیخواهم که بدانم.

زمانی در شوق اینکه کسی را پیدا کرده ام که اینگونه است شاد بودم اما حال میبینم که نه ظاهرا تو نیز تنها خود را میبینی و خود.

تو نیز آدمی مثل همه را میخواهی نه متفاوت از همه.

و من آنگونه نیستم.متاسفانه !
گاهی عادی نبودن سخت است.نه، گاهی نه.همیشه سخت است!!

آسوده .

دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥

نیست و هست

خورشید را دیدی امروز؟؟؟

من که در وجودش شک کردم!بی نور،کمرنگ،در تلاش برای بودن و تابیدن.

خورشیدی که در تابستان از هرم گرمایش آدمیان را به نفرین می انداخت،حال با تلاش بیهوده اش آدمیان را به غم و گاه پوزخندی فرامیخواند.

این افکار با این شعر فرهاد همراه شد:
میبینم صورتمو تو آینه،با لبی خسته میپرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی میخواد؟من به اون یا اون به من خیره شدم

باورم نمیشه هرچی میبینم،چشمامو یه لحظه رو هم میذارم،به خودم میگم که این صورتکه میتونم از صورتم برش دارم!!

میکشم دستمو روی صورتم هرچی باید بدونم دستم میگه.منو توی آینه نشون میده،میگه این تویی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تموم غصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی:"حالا امروز چی ازت مونده به جا"

خورشید با این همه بودن، امروز نیست

پس من با این همه نبود،چه خواهم بود فردا؟!!

تا به حال در صدد تقسیم عشق خود برآمده ای؟نیمی به این،قسمتی به دیگری.آن دیگری چه؟!پس به او هم سهمی!

توانسته ای؟؟؟احساس تکه تکه بودن نکرده ای؟؟احساس پوچی؟عدم وجود!

باید خندید که چرا اسم عشق را بدنام میکنی!

عشق اینگونه نیست!آنرا بدنام نکن

نمیدانم!هرچه میخواهی اسمش را بگذار.تا به حال احساسش را داشته ای؟!

 

آسوده .

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه

آرشيو

پست الكترونيك


پرشين‌بلاگ

لوگوی آسوده

آسوده

دوستان آسوده

آهنگ وبلاگ


تعداد بازديدکنندگان